تبلیغات
گپ دوستانه
گپ دوستانه

روزگار من تلخ است ، زندگی من تیره و تار












در گوشه ای از این چهار دیواری نشسته ام و به میله هایی که در پس آن پشیمانی و ظاهری ماتم زده پنها شده است زل زده ام، به گذشته تلخم ، به ثانیه های مرگباری که آینده را برایم تیره و تار کرد می اندیشم و همچون ابر بهار اشک ها می ریزمو  بر روی گونه های سرخ و سوزناکم سر می خورد به امید لحظه ای ارامش
شنیدن تیک تاک ثانیه ها برایم عذاب آور بود، سکوت در برابر دیگران دردی لاعلاج برایم  بود ، ریختن اشک های پنهانی دوای روح عذاب دیده ام بود.
در اعماق سیاهی افکارم داشتم غرق می شدم که ناگهان از سالن ملاقات نام مرا صدا زدند از این همه پریشانی مرا نجات دادند.
ترس درونم را به آشوب کشیده بود ،نگرانی زبانم را بند اورد که مرا با دست و پای بسته با قل و زنجیر وارد اتاق کردند که چشمم در چشم های خسته مادر پیرم افتاد اما توانی نیاوردم و مثل کودکی هایم اشک ریختم تا بازهم  ناز مرا بکشد و دوباره در آغوشم بگیرد ،تا باز هم آرام بگیرم اما مادرم چشم هایش را بست و بر روی صندلی نشست و تنها سکوت کرد.
نمی دانستم چه بگویم ، که ناگهان گفتم مادرم تو را به گیسو های سفیدت ، تو را به چادر سیاهت قسمت می دهم حداقل تو حرف های نگفته ام را باور کن ، حداقل تو حرف های خاک خورده در دلم را گوش کن.
مادر من گناهی نکردم جز طعمه گرگ های روزگار شدم و زبانم به خواست خودش پت پت کنان گفت مادرم تو باورم کن ، مادرم هم با صدایی لرزان تنها در یک جمله گفت باشه.
اشک ها بر روی چشمان سرخش آشکارا بود ، ناگهان از روی صندلی برخواست تا باز هم راه بازگشت را در پیش بگیرد.
مادرم مثل همیشه چادر سیاهش را بر روی زمین می کشید ، من هم مثل همیشه به دنبال چادر سیاهش دویدم تا باز هم در دستانم لمسش کنم ، تا باز هم بوسه هایم را نثار چادر سیاهش کنم که مادرم به زنجیر بسته به دست و پایم نگاهی اداخت و ناگهان چادرش را کشید .
می دانستم حرف هایم بی ارزش تر از خار گل است ، می دانستم حرف هایم بی ارزش تر خاک زیر پایش است . بی اراده ، با صدایی لرزان وبا بغضی خفه شده گفتم من از امروزی می ترسیدم که مادرم باورم نکند ، من از  امروزی می ترسیدم که برای مادرم غریبه باشم ، من از امروزی می ترسیدم که از چشم های مادرم بیفتم که افتادم.
باشه مادرم برو و دیگر پشت سرت را هم نگاه نکن ،می دانم برای توهم مرده ام ، می دانم حق مهربانی هایت را با بدی هایم جبران کردم اما مادرم تو را به قرآنی که هر شب سر نماز شب می خوانی ، تو را به دعای ام یجیب ای کمه هر روز صبح برایم می خواندی قسمت می دهم تومرا باورم کن.
سکوت بر همه جا حاکم بود ، دیگر تیک تاک ثانیه ها گوش هایم را نمی آزرد اما مادرم باز هم به راه بازگشت خود ادامه داد دریغ از نگاهی به چهره پژمرده ام .
بار دیگر بی اراده به سخن در آمدم و گفتم می خواهم دنیا نباشد ، می خواهم نفسی نباشد ، می خواهم کسی مرا باور نکند ، می خواهم از چشم ها بیفتم اما مادرم نمی خواهم از چشم های تو بیفتم ، نمی خواهم شیر خورده ات بر من حرام شود ، نمی خواهم نفسی ممد حیات شود تا وقتی که برایت همان پسر کوچولو حرف گوش کن باشم ، تا باز هم در نبود پدرم هم بازی ام باشی ، تا باز هم با جارو دستی ات با پاهای خسته ات به دنبالم بدوی ، تا باز هم با دمپایی های کنار پله تنبیهم کنی مادرم اما بازهم به راه خود ادامه داد.... باز هم سکوت .... سکوت .... سکوت...
بازهم تکرار ثانیه ها ، باز هم  شمارش دقایق


نوشته شده در 1392/06/6 ساعت 08:25 ق.ظ توسط سکو یا نظرات | |

باران شانه های خسته ام را می تکاند ،به گونه های ترک برداشته ام جانی دوباره می بخشید اما اشکهایم در پس این قطره باران ها پنهان شده است.

بغض گلویم را می سوزاند ، آتشی سوزان درونم را به درد آورده است اما همچنان بغض هایم در پس ظاهری ساده پنهان شده است.

می خواهم فریاد بزنم ، می خواهم اشک بریزم اما نمی دانم کی ، کجا ، چه موقع باید اشک بریزم ، تا کی باید از این بغض های دردناک رهایی پیدا کنم.

من تا دیروز از زندگی کردن می ترسیدم ، از نفس کشید می ترسیدم ، از بودن می ترسیدم  ،تا دیروز بازنده این بازی های زندگی بودم اما دیگر نیستم.من داشته هایم را مدیون یک نفر هستم ، من خنده های دوباره را مدیون یک نفر هستم ، من امید برای زندگی دوباره را مدیون یک نفر هستم کسی که به من زندگی کردن را آموخت ، کسی که برایم زندگی را معنا کرد ، کسی که زندگی را به من فهماند ، کسی که زندگی را برایم هجی کرد ، کسی که نه تنها برایم معلم بود بلکه برایم مادر بود پای اشک هایم می نشست و قطره اشک های سوزانم را پاک می کرد ، کسی که همچون خواهر پای حرف های دلم می نشست ، کسی که همچون پدری حوادث زندگی را برایم معنا می کرد و درسختیها هرگز تنهایم نمی گذاشت ، کسی که همچون رفیقی در مرحله مرحله زندگی یاری ام کرد و راه را به من نشان داد و من هم منتظر لحظاتی بودم تا بتوانم خوبی ها را جبران کنم ، من هم ثانیه هارا می شماردم به امید این که با رسیدن به موفقیت جدید دل معلم عزیزم را شاد کنم اما دیگر معلمی نیست تا به او پناه ببرم ، دیگر معلمی نیست که بتوانم خوبیهایش را جبران کنم.

من از معلمم خیلی چیزها آموخته ام ، خاطراتی خوش با معلمم دارم اما دیگر باز هم به آخر داستان رسیده ایم من همان پسرک تنها هستم و تنها به امید روزی زندگی می کنم تا باز هم بتوانم دل ایشان را شاد کنم گرچه ایشان درحق من آینقدر لطف کرده اند که نمی دانم باید چگونه جبران کنم.

همچنان قطره اشک ها بر روی گونه هایم سر می خورد اما دیگر بازگشتی وجود نخواهد داشت ولی این را بدان معلم عزیز هرگز از یاد من نخواهی رفت و همیشه و همه جا به یاد شما هستم و بزرگی ها ، مهربانی ها ، لطف هایی که در حق من کرده اید هرگز فراموشی نیستند و لحظه های خوش زندگی را به یاد شما سپری می کنم و لحظه های تلخ را با نصیحت های شما  که همچنان در خاطرم مانده پشت سرمی گذارم و نمی گذارم باز هم شکست خورده این بازی شوم.

ای کاش ...

 

 


نوشته شده در 1392/04/1 ساعت 01:29 ب.ظ توسط سکو یا نظرات | |

ثانیه ها به کندی می گذرند

زمان متوقف شده است ،قطره های باران به دستان ترک خورده ام آرمش می بخشید .

دیگر در وجودم توانی نیست تا این جاده طولانی را سپری کنم ، دیگر نمی توانم بلند شوم تا باز هم بگویم می توانم.

امشب شبی بود که خواهرم رفت ،دوباره در این زندان تاریک تنها شده ام ، سکوت تلخی مرا می آزرد ، در گوشه ای از اتاق سردم کز کرده ام و خاطراتی را در ذهن منجمدم مرور می کردم.

بازی های بچگانه ای که با خواهرم می کردم ، شیطنت های بچگانه ای که آخر هم خواهرم از دستم عصبی می شد. قطره اشک های سوز آوری بر روی گونه هایم می نشست.

از این روز به بعد برنامه زندگی ام انتظار شده است ، انتظار شنیدن صدای دوباره خواهرم ،انتظار این که دوباره صدایش کنم آبجی ، انتظار این که دوباره در آغوشش آرام بگیرم ، انتظار این که دوباره با چادر سفید رنگش اشک های سوزانم را پاک کند ، انتظار این که باز هم با صدای لرزان به او بگویم دوستت دارم آبجی اما افسوس داستان زندگی هر کسی تنهایی است ،فراموشی است که به خاطرات چندین ساله پشت می کند ، فراموشی است که آدم ها در یاد ها میمیرند اما من ...


نوشته شده در 1392/03/5 ساعت 09:31 ق.ظ توسط سکو یا نظرات | |

 

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ...

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه ‌میکنیم ...

و تو را نفس میکشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ میکنی ...

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل شکسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی،

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

 


نوشته شده در 1392/02/22 ساعت 08:47 ق.ظ توسط یاس تنها طرفدار | |

بهار تیك تاك كنان باز هم می آید ، باز هم ننه سرما به خوابی عمیق فرو رفت ، باز هم بچه ها دلشان را به عیدی كه از پدربزرگ قرار است بگیرند خوش كرده اند اما افسوس دیگر بچگی نیست ، دیگر بازی نیست ، دیگر شادی نیست ، دیگر شیطنت های بچگانه نیست ، دیگر بازی با پدر و مادر نیست ، دیگر انتظار برای بهاری دوباره نیست ، دیگر زندگی نیست تا دوباره سرسبز شود جر تنهایی و گوشه گیری در جهان و رویایم می بینم.

خداوندا وقتی به اطرافم نگاه می كنم ، وقتی آن نرگس كوچولو را می بینم كه از شدت خجالت و شرمساری بخاطر صورت سوخته اش در گوشه ای از اتاق سردش كز كرده است دلم می گیرد ، وقتی می بینم بیتا كوچولو امسال باید در نبود پدر عزیزش بهار را جشن بگیرد بغض دیگر به من اجازه حرف زدن نمی دهد ، وقتی كه می بینم زن بیوه ای حتی سرپناهی ندارد بتواند زنگی كند دیگر از خود بیخود می شوم ، هنگامی می بینم كه پدر پیری چشمش را به در خانه دوخته به امید این كه فرزندان بی عاطفه اش در خانه را باز كنند و باز هم از تنهایی كه از آن بیزار است در بیایید ، وقتی كه پدری را می بینم از شدت خجالت و شرمساری نمی تواند به چهرهفرزندان معصومش نگاه كند از همه چیز ناامید می شوم ، وقتی اشك های دردناك مادری را می بینم كه می گوید پسرم از دستم رفت ناراحت می شوم ،

خداوندا امسال بعضی ها سال خوبی نداشتد همچون پدر و مادران پیرانشهری كه فرزندان عزیز تر از جانشان در كلاس درس  با آتش سوزان دست و پنجه نرم می كردن و بالاخره سوختند و در آخر هم تنها عذرخواهی ساده ای را شنید ند .اینك می خواهم بگویم خداوندا مگر اینها برایشان زهرا كوچولو می شود ، برایشان نرگس كوچولو سابق كه همیشه می خندید و دوست داشت معلم شود می شود ، نرگسی كه باید بچگی كند و بخندد الان اشك می ریزد و ناله ها سر می دهد و بخاطر سرنوشت تاریكی كه داشت اشك می ریزد و انتظار جراح پلاستیكی را می كشد كه او را از این غم و اندوه رهایی دهد اما افسوس كه در زندگی ما پول و سرمایه حرف اول را می زند و آنقدر باید انتظار بكشد تا كسی اندكی انصاف به خرج دهد البته اگر چیزی از معرفت و غیرت ما باقی مانده باشد.

خداوندا امسال جوان ها از دستمان رفتند و اینك در زیر خروار ها خاك به سر می برند ، عده ای بخاطر ناامیدی اززندگی با سرنگی پر از هوا خود را خلاص می كنند و عده ای هم با سرنگ ، هرویین و كراك خود را نأشه می كنند و برنامه ی زندگیشان خماری و نأشگی شده است و به امید مرگ زندگی می كنند چون دیگر چیزی ندارندبرایش با زندگی جنگ و جدال كند ، نه مادری است كه دلش را بدست آورد ، نه خواهری است كه برایش اشك بریزد ، نه همسری است كه انتظارش را بكشد.

خداوندا اینها حق بندگانت نیست.

پروردگارا بچه هایی هستند كه با شكم خالی شب را سر می كند و مادر بی نوایش هم به او وعده غذایی را می دهد كه هرگز همچنین آینده ای را نخواهد دید ،پدرانی هستند كه روزنامه به دست این شهر بی پدرو مادر را متر می كنند به امید این كه بتوانند حداقل برای یك شب با افتخار پایشان را در خانه گلی بگذارند كه هر آن امكان دارد ویران شود ، مادرانی هستند كه به دنبال جنازه فرزندان عزیزشان در این خرابه و آن خرابه می گردند تا با خجالت و شرمساری و به دور از چشم دیگران خاكش كنند.

خداوندا خودت بگو دیگر شادی و جشنی باقی می ماند ، بودن پدر و مادر در كنار هم ممكن هست ، شادی بچه ها ممكن است ، خداوندا خودت بگو...


نوشته شده در 1391/12/30 ساعت 12:46 ب.ظ توسط سکو یا نظرات | |

لحظات با سرعت از یکدیگر سبقت می گیرند , ثانیه ها تیک تاک کنان گذشت زمان را به من یاداور می شوند ,اما افسوس کاری نمی توانم کنم جز انتظار ,باید انتظار آینده را بکشم تا شیرین و تلخش ,خوب و بدش برایم رغم بخورد.

نگرانی و دلهره وجودم را به آشوب کشیده است ,انگار آتشی سوزان در وجودم گرمایی دردناک و عذاب آور را به یادگار می خواهد بگذارد ,آتشی که درد سوختنش برای همیشه در وجودم به یادگار خواهد ماند.

درها به رویم بسته بودند ,به هر دری می زدم تا هر چه زودتر آینده برایم رغم بخورد اما نمی شد .  دیگر خسته شده بودم ,دیگر بغض گلویم را تحریک می کرد , دیگر اشک ریختن برایم تنها را چاره بود , دیگر اشک برایم همدم و رفیق همیشگی بود.

دیگر به معنای واقعی از انتظار خسته شده بودم, انتظاری که نمی توانم برایش دلیلی پیدا کنم.

دیگر خسته شده بودم از این همه دلهره و آشفتگی برای سرنوشتی که برایم رغم خواهد خورد.


نوشته شده در 1391/10/10 ساعت 05:01 ب.ظ توسط سکو یا نظرات | |

گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی

گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی ، کجایی که مرا با بوسه هایت گرم کنی...

نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام ، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام

در لا به لای برگهای زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ،

نیست روزی که از تو نگفته باشم

امروز آمد و از تو گفتم ،نبودی و اشک از چشمانم ریخت و در همان گوشه نشستم ،

دلم خالی نشد و گرفته دلم ، کجایی که دلم به سراغت بیاید گلم؟

نیستی و حتی سراغی از دلم نمیگیری ، یک روز نباشم که تو مثل من نمیمیری....

نمیبینی چشمهایم را ، نمیمانی تا دلم را ، به نقطه خوشبختی برسانی ،

مرا به جایی آرام بکشانی تا خیالم راحت باشد از اینکه همیشه تو را خواهم داشت

نمیخواهی دلم را ، نمیدانی راز درونم را ، نمیگذاری تا مثل گذشته دلم تنها به تو خوش باشد ،


نوشته شده در 1391/10/6 ساعت 01:20 ب.ظ توسط سکو یا نظرات | |

به خدایی که به من لطف کردند تا بتوانم نفس بکشم زیبایی های زندگی ام را نظاره گر باشم , به نام خدایی که به من حق این را داده است تا زندگی کنم.

سلام به دوستان عزیز ومهربانی که یار و یاور من بوده اند , سلام به عزیزانی که با حرف هایشان دلگرمی ام داده اند تا در صحنه روزگار با تلخ و شیرینش بسازم و بسوزم.

سلام به عزیزانی که تنها با حضور گرمشان در کنار من به من کمک کرده اند تا بتوانم در برابر ناملایمات زندگی دوام بیاورم.

سلام به همه کسانی که در حق من برادری و خواهری خود را ثابت کرده اند تا بتوانم تنهایی های خود را ,دلتنگی های خود را با آنها تقسیم کنم.

این همه حرف را در کنار هم چیده ام تا این موضوع را بیان کنم که من در رشته ورزشی وشوو(ساندا) در تیم شهرستان رامسر عضو هستم و فردا روزی است که پس از یک سال تمرین های سخت خود  را برای چنین روزی آماده کرده ام , بازی های انتخابی تیم ملی.

بهتر است از همین جا از کسانی که به من کمک کرده اند مخصوصا پدرو مادر عزیزی که هرگز مرا تنها نگذاشته اند و مثل کوهی پشت من بوده اند تا احساس تنهایی نکنم, از پدر و مادرم ممنونم که از شب و روز به پای من سوخته اند اما اندکی بر روی من منت نگذاشته اند بویژه از پدرم ممنونم که بازی هایی که در شهرستان یا در شهر های مجاور بوده است به من حقیر افتخار داده اند تا در کنار من حضور داشته باشند و وجود گرانقدر ایشان  تشویق های بی پایان ایشان موجب شد تا بتوانم الانه در عرصه ورزشی وشوو حرفی برای گفتن داشته باشم و بتوانم با افتخار بگویم من هم می توانم.

درضمن از استادان ایزک مهری و هادی پور که مرا برای مسابقات آماده کرده اند کمال قدر دانی را دارم که وقت های زیادی را برای من گذاشته اند تا با آمادگی کامل در این مسابقات قدم بگذارم ,از این عزیزان ممنونم که با تک تک مشکلاتی که چه روحی و چه جسمی داشته ام کنار آمده اند و مرا یاری کرده اند تا آماده شوم و از جناب آقای احمدی که خبرنگار با تجربه شهرستان رامسر می باشد تشکر می کنم ,به ما یعنی تیم وشوو رامسر افتخار داده اند و در کنار ما حضور پیدا کرده اند و سبب شده اند تا با تلاش های ایشان و همکارانشان  در استان مازندران و شهرستان رامسر شناخته شده باشیم و همچنین از سایر افرادی که باعث آمادگی من و سایر بازیکنان شده اند تشکر می کنم.

ورزش ساندا به عبارتی یکی از مبارزات آزاد می باشد یعنی هر گونه ضربه ای آزاد می باشد , این حرف ها را زده ام تا بگویم بازگشت من از روی سکوی بازی ها با خداوند می باشد یعنی بهتر است بگویم شاید دیگر بازگشتی نباشد, شاید دیگر باعث آزار و اذیت شما نشوم , شاید دیگر نتوانم بنویسم , شاید دیگر نتوانم نفس بکشم و زیبایی های زندگی را ببینم, شاید دیگر نتوانم چشمانم را باز کنم پس از شما خواهشی عاجزانه دارم که مرا حلال کنید و از بدی ها و بی احترامی هایی که از جانب من شد بگذرید و مرا ببخشید من می دانم که کسانی هستند که حضور من باعث ناراحتی آنها می شود و از آن عزیزان نیز عذر خواهی می کنم.

دیگر نمی دانم چه بگویم جز این که خدانگهدار به امید بازگشتی دوباره.


نوشته شده در 1391/08/17 ساعت 01:12 ب.ظ توسط سکو یا نظرات | |

در گوشه ای از اتاق سردم کز کرده ام,در گوشه ای از اتاق سردم کز کرده ام ,

منتظرم , منتظر این که با آمدنش غم واندوه را کنار بزند , منتظرم تا با نفس هایش زندگی دوباره ای را برایم رغم بزند , منتظرم تا با زندگی کردنش زندگی مرده ام زنده کند , منتظرم تا با خنده هایش اتاق سردم گرمایی دوباره را در خود احساس کند.

انتظار , نتیجه ی زندگی هر کسی انتظار می باشد, پس باید انتظار بکشیم , پس باید لحظات را بشماریم , پس باید بعد از تلخی ها انتظار شیرینی را بکشیم اما نمی دانم این انتظار تلخ را تا کی باید بکشیم .

انتظار هست که آدمی را به مرگ امیدوار می کند , انتظار هست که آدمی را از زندگی کردن منع می کند , انتظار هست که عاشق دلشکسته را از راه به در می کند, انتظار هست...

من دیگر طاقتی برایم نمانده , دیگر نمی توانم انتظار بکشم , دیگر نمی توانم از درد دوری اش اشک بریزم , دیگر نمی توانم لحظات را به امید برگشتی دوباره بشمارم تا شاید بازگشتی هم باشد.

آخر زندگی کردن به چه قیمتی , به قیمت نا امیدی , به قیمت انتظاری بیهوده , به قیمت  افسردگی آخرش هم مرگ , به قیمت عاشقی که خیری در آن نیست,

من نمی توانم برای این زندگی بی نتیجه , نتیجه ای بگیرم , چون خیری از آن ندیده ام.

پایان


نوشته شده در 1391/06/20 ساعت 10:21 ق.ظ توسط سکو یا نظرات | |

                                                                                                                                                              می  می خواهم   فریاد بزنم اما نمی توانم ، می خواهم اشک بریزم اما دیگر اشکی برایم نمانده گریه کنم ، می خواهم گله کنم اما نی دانم به چه کسی ، به چه چیزی گله کنم .

وقتی به چهره اش نگاه م کردم ، وقتی از تنهایی هایم برایش می گفتم ، وقتی از شدت ناتوانی ، خستگی برایش گریه می کردم احساس می کردم دیگر کسی هست تا تنهایی هایم را ، غصه هایم را ، ناامیدی هایم را با او تقسیم کنم.

او کسی بود که با گریه هایم گریه می کرد ، با خوب و بد زندگی ام می ساخت راه زندگی کردن را برایم باز می کرد اندکی هم از من گله نمی کرد.اما دیگر نمی دانم ثانیه های زندگی باید چگونه بگذرند ،اما دیگر نمی دانم چگونه این راه سخت زندگی را طی کنم ، دیگر نمی دانم چگونه بخندم .

احساس فقر می کنم ، احساس گدایی می کنم ، احساس بی کسی می کنم ، احساس می کنم زندگی دیگر معنایی ندارد حداقل برای من که خیری از این زندگی ندیده ام ، احساس می کنم گدای محبت هستم ، گدای عشقی هستم که نمی دانم چگونه به آن دست یابم .هق هق وجودم را می آزرد ،بغض دیگر رخصت حرف زدن به من نمی داد،آتشی سوزان مرا در خود می سوزاند ،دیگر توانی برای اشک ریختن ندارم.

بر روی نیمکت پارکی که تمامی خاطراتم در یک لحظه رخ داد نشسته بودم و خاطرات شیرینم را مرور می کردم که ناگهان مردی سیاه پوش در کنارم نشست و با فندک سیاه رنگش سیگاری را روشن کرد و گفت بیا تعارف نکن ، تو هم مثل منی ، بکش آروم می شی ، می دونم که عزیز ترین کست تنهات گذاشت ، می دونم چقدر دوستش داشتی .

برای اولین بار سیگار را در دستم لمس کردم و یک پوک کشیدم احساس کردم به من ارامش می دهد و مرا ناشه می کند ، دیگر از آن روز کارم شده بود کشیدن سیگار ، ناشگی .

احساس می کردم دیگر زندگی برایم به اتمام رسیده است ، احساس می کردم دیگر خانه ای ندارم تا تنهایی هایم را با در ودیوارش تقسیم کنم ،دیگر باید کارتون خوابی و خماری را تمرین کنم تا بتوانم با ساز های بد و زشت این زندگی کنار بیایم ، تا روزی که بر روی کارتون زندگی ام بمیرم تا سختی ها فراموش شوند.

 


نوشته شده در 1391/05/26 ساعت 09:48 ق.ظ توسط سکو یا نظرات | |

چشم هایم را به تیک تاک ساعت دوخته ام، ثانیه ها از یکدیگر سبقت می گیرند ،انتظار دیگر توانی در من نگذاشت، مرگ برایم آرزو شده بود.

تنفر سراسر وجودم را فرا گرفته بود ،دیگر نمی دانستم به کدام ساز این زندگی دلم را خوش کنم ، دیگر نمی دانستم تا کی باید انتظار بکشم.احساس تنهایی می کردم ، بغض گلویم را می سوزاند ، هق هق  دیگر توانی برای نفس کشیدن  نگذاشته بود، احساس گیجی می کردم ، احساس می کردم من هم در این روزگار برای آدم هایش زیادی هستم ، احساس می کردم دیگر تف سر بالا شده ام ، احساس می کردم دیگر کسی نیست پای دلتنگی هایم بنشیند .

دیگر پرسه زدن در خیابان های این شهر برایم عادت شده بود ، دیگر ناامیدی سرنوشت رغم خورده برای من بود ، دیگر عشق واژه ای زشت ، تاریک برایم بود ، دیگر زندگی برایم معنایی نداشت ، اما افسوس باید زندگی کنیم تا ثانیه ها بگذرند ، تا باز هم تلخی ها برایم رغم بخورند، تا باز هم در خودم بسوزم ، تا باز هم غرورم در زیر پای این و اون شکسته شود ، تا باز هم درس عبرتی برای دیگران باشم  ، تا باز هم انتظار بکشم و در خودم بسوزم ، تا باز هم ...

 


نوشته شده در 1391/05/4 ساعت 12:43 ب.ظ توسط سکو یا نظرات | |

دیگر کارتون خوابی برایم عادتی شده بود ،دیگر کز کردن از شدت سرما در گوشه از خیابان ها کار هر شب من شده بود ،دیگر شب زنده داری و گریه کردن عادتی دوست داشتنی برایم شده بود تا به شبی رسید که بارون وجود آلوده ام را می شست اما درونی که پر از سیاهی وتاریکی بود نمی توانست پاک کند.

بر روی کارتون زندگی ام نشسته بودم که ناگهان پیرمردی با چتری سیاه به سوی من می آمد ، هر آن به من نزدیکتر می شد که ناگهان کنار من ایستاد و دست در جیبش کرد و مقداری پول از جیبش درآورد و جلوی من انداخت.

هنگامی که آن پیرمرد همچنین کاری با من کرد بغض گلویم را می سوزاند، از جایم بلند شدم و فریاد زدم ای پیرمردمن حاضرم با شکمی گرسنه ، با لباسی پاره و پاره در گوشه ای از خیابان از شدت سرما بمیرم ولی گدایی نکنم وکسی دلش برایم نسوزد.

به او گفتم من بچگی شیرینی داشتم ، عاشق زندگی ام بودم ، صبح هارا با صدای پدرم زندگی جدیدی را شروع می کردم و با لالایی های مادرم دوباره به خوابی عمیق می رفتم.

من عاشق درس بودم و درس می خوندم حتی بهترین دانشگاه های کشور من می خواستند تا به روزی رسید که چشمم به اوافتاد.

دیگر زندگی برایم مهم نبود ، دیگر نمی دانستم ثانیه ها چگونه می گذرند، چون فکر و ذهنم فقط او بود، فکر می کردم اگر او باشد زندگی شیرین تر از قبل می شود ، دیگر شکستی برایم معنایی نداشت .

ثانیه هاتیک تاک کنان برایم سریع می گذشتند تا وقتی که به من گفت دیگر ازتو متنفر هستم ، دیگر نمی توانم دوستت داشته باشم. آن روزحتی به من اجازه نداد آخرین حرف هایم را به او بگویم ، حتی اجازه نداد از او خداحافظی کنم.

از آن روز به بعد کارم شده بود گریه و کز کردن در گوشه ای،کارم شده بودپرسه زدن در خیابان های این شهر بی پدر و مادر،دیگر همدم تنهایی هایم هرویین وسیگار شده بودند.

ای پیرمرد از تو می پرسم آیا این هم بی انصافی حق من است ، آیا این همه تنهایی حق من است.

من گدای دست کسی نیستم  ، من گدای محبتم ، من گدای بی کسی هستم.

حالا از تو می خواهم دیگر دلت برای من نسوزد و به راهت ادامه بده و مرا از ذهنت پاک کن.

آن مرد هم با غم بسیار به راه خود ادامه داد ، این بار چترش را با نفرت زیادی از زندگی به گوشه ای پرت کردو در زیر باران به راه خود ادامه داد تا کمی با من همدردی کند.


نوشته شده در 1391/04/30 ساعت 09:17 ب.ظ توسط سکو یا نظرات | |

تنهایی مرا در خودم می سوزاند، حق حق گریه هایم ناامیدی را بیش از پیش در زندگی من به جریان   می اندازد ،دیگر گوشه نشینی برایم عادتی شده بود ،اما هنوز چشم های سوخته ام را به در دوخته ام به امید این که در را بگشاید تا باز هم با نفس هایش نفس بکشم ، با زندگی کردنش زندگی کنم اما افسوس که در وجودم چیزی به من می گوید بازگشتی نیست .

بغض گلویم را سوزانده بود ، اما نمی توانستم گریه کنم ،چون دیگر نمی دانستم چگونه گریه کنم ، چون دیگر اشکی برایم نمانده بود ، چون دیگر نمی دانستم برای چه کسی گریه کنم ، چون دیگر نمی دانستم اشک هایم برای چه کسی خریدار دارد.

دیگر تنها شده ام ، تازه فهمیدم واقعیت هر زندگی تنهایی است ، تازه فهمیدم حق انسانهای ساده لو خماری و کارتون خوابی است ، تازه فهمیدم دیگر پاکی و سادگی در زندگی معنایی ندارد .

هنگامی که احساس می کنم در این زندگی برای اطرافیانم بازیچه ای برای گذراندن ثانیه های زندگی چیزی دیگر نیستم از خودم ، از زندگی ، از روزگار و آدمهایش متنفر می شم اما هنگامی بیشتر به گذشته تلخم فکر می کنم احساس می کنم ایراد از خودم بود ، اشتباه از خودم بود ، اشتباهی که حق زندکی کردن را از من گرفته است ، اشتباهی که هیچ بازگشتی ندارد.

هنگامی که هرویین را در دستانم لمس می کنم ترسی وجودم را فرا می گیرد که چرا من باید بکشم اما می دانم سرنوشت مرا در این گودال انداخته است ، هنگامی که احساس نأشگی می کنم تنفر سراسر وجودم را فرا ی گیرد اما باز هم می گویم سرنوشت این تلخی را برایم رغم زده است ، به خودم می گویم سرنوشت این شکست را برایم آفریده  است.

دیگر لبخند برایم آرزویی شده بود ، دیگر آرامش دوای دردم بود اما نمی دانستم باید چه کنم.

حالا می خوام به خودت بگم تا وقتی که کنارم بودی تنهایی ، تلخی در زندگی ، بی کسی ، نا امیدی ،درد و عذاب برایم معنا نداشت اما از وقتی گفتی که از چشمت افتادم زندگی برایم تاریک شده بود ، مرگ برایم آرزویی شده بود ،دیگر سیگار و هرویین همدم تنهایی هایم بودند ،گوشه نشینی و کز کردن در اتاق سرد خانه مان که تمامی خاطرات شیرین زندگی ام با او در آنجا رغم خورده بود عادتی شده بود چون به من آرامش می بخشید.

از روزی که رفتی منتظرت هستم به امید این که خاطره را در این خانه جا گذاشته باشی به بهونش بتوانم ببینمت ، به بهونه آن بتوانم به چشمانت خیره شوم و کمی آرامش بگیرم ، تا بتوان یک بارهم که شده سرت داد بزنم بگویم حق من تنهایی نبود ، حق من بی انصافی نبود ،حق من حقارت نبود.

تا بگویم تازه شناختمت ، تازه فهمیدم بازیچه دست تو شده بودم…

.

.

 


نوشته شده در 1391/04/28 ساعت 03:00 ب.ظ توسط سکو یا نظرات | |

بچه بودم بچگی می کردم ،بچه بودم بازی های بچه گانه می کردم ولی الان روزگار با من بازی می کند ، با احساسات من بازی می کند.

بچه بودم سادگی وجودم را پوشانده بود همین سادگی در این دنیای گرگ صفت مرا در عمیق ترین گودال زندگی انداخته است، گودالی که نمی توانم از آن رهایی پیدا کنم.

بچه بودم برای مادرم گریه می کردم ، برای عزیز ترین کسم که با خنده هایم می خندید و با گریه هایم می گریید اما الان نمی دانم برای چه کسی گریه کنم ای خدا.

بچه بودم بهونه بابا می گرفتم ، بابایی که با تمام عشقش به جبه های جنگ قدم گذاشت دیگر هم برنگشت.مادرم هم برای این که مرا دلخوش کند می گفت بابا رفته به مسافرتی طولانی که به زودی زود می آید  من هم با گفته ی او دلگرم می شدم بار دیگر با ماشینی که پدرم برایم خریده بود خود را سرگرم می کردم.

بچه بودم پاکی در وجودم جریان داشت و صداقت سر لوحه زندگی ام بود اما الان دراین روزگار جهنمی با دروغ های کوچک وبزرگ زندگی را می چرخانند.

بچه بودم می گفتم من هم می خواهم بزرگ شوم تا این همه دشواری هایی که حق زندگی کردن را از من گرفته است از زندگی ام پاک شود اما الان می گویم ای کاش بچه بودم بچگی می کردم ، ای کاش بچه بودم با گریه هایم خود را به هدف خود می رساندم ، ای کاش بچه بودم تا کسی نگران من می شد ، ای کاش من بچه بودم تا این قدر در این     صحنه ی امتحان سخت آزموده نشوم، ای کاش بچه بودم چون خدای من بچه هارا دوست می دارد، چون درون پاکی دارندونمی توانند دورو باشند، ای کاش بچه بودم تا خدای آسمانها و زمین به حرف های بی ارزش من بیشتر گوش می کرد.

بچه بودم قدر دنیای بچگی ام را نمی دانستم اما الان قدر آن دوران زیبای بچگی را می دانم ولی افسوس که دیگر نمی توانم بچه باشم وبچگی کنم.

ای کاش بچه بودم...

 


نوشته شده در 1391/04/17 ساعت 04:17 ب.ظ توسط سکو یا نظرات | |

جمعه شب ها چشمم را به در خانه می دوزم به امید این که تو در خانه را بگشایی تا من در آغوش گرم تو آرام بگیرم.

جمعه شب ها به جمکرانت قدم می گذارم تا شاید بتوانم وجودت را در خانه ات احساس کنم، تا شاید بتوانم دورکعت نماز بخوانم و از خداوند تنها ظهورت را طلب کنم.

ای امام زمان ،ای مهدی قایم احساس می کنم هیچ وقت تنها نیستم  چرا که تو همواره به من وامثال من عنایت و توجه داری و از ما دلجویی می کنی،و بغضی که گلویم را می فشارد ، خوب درک می کنی .

ای آقای خوبم کی می آیی ، تا کی باید صبر کنم، تا کی باید چشم انتظارت بمانم ، تا کی باید این جمعه های انتظار را بشمارم، من دیگر طاقتی برایم نمانده تا چشم انتظار آمدنت باشم پس با آمدنت مرا از این چشم انتظاری نجات بده.

ای آقای من وقتی نیستی دیگر عشق پاک ،وفا آتش گرفت، زشتی جای پاکی را گرفته، جوانمردی و مروت از زندگی آدمی پاک شده اند جایش بی رحمی و بی وفایی در زندگی جریان دارد.

عشق پاک از درون انسانها، پاک شد اما عشقی که تنها کینه ونفرت در آن جریان دارد جایش را گرفته ، عشقی که زندگی را به آتش می کشد ، عشقی که حق زندگی کردن را از آدمی می گیرد.

ای سرور من منتظرت هستم اما نمی دانم تا کی باید چشم انتظار آمدنت بمانم.

می دانم لیاقت ندارم در صف سربازانت در خدمت تو باشم ولی بدان آنقدر عاشق هستم که تک تک ثانیه های زندگی را به یادت هستم آقای من و به یادت جمعه شب ها آنقدر صدایت می زنم شاید صدایم را بشنوی و تا کمی آرام بگیرم امام خوبی ها 


نوشته شده در 1391/04/16 ساعت 10:38 ب.ظ توسط سکو یا نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


چت روم | قالب وبلاگ
استخدام
گالری عکس
چت روم | قالب وبلاگ
استخدام
گالری عکس
چت روم | قالب وبلاگ
استخدام
گالری عکس
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ